تبليغاتX
دچار باید بود دچار یعنی عاشق


دچار باید بود دچار یعنی عاشق

آثار بجا مانده از یک عاشق
دوستان عاشق تنها
موضوعات
آمار وب
طراح قالب:
لوگو دوستان
كدهاي جاوا
بشقاب سبزه آبروی سفره هفت سین بود

دانه‌هاي‌ گندم‌ خوشحال‌ بودند و خيالشان‌ پر بود از رقص‌ گندم‌زارهاي‌ طلايي. آنها به‌ پايان‌ قصه‌ فکر مي‌کردند؛ به‌ قرص‌ ناني‌ در سفره‌ و اشتياق‌ دستي‌ که‌ آن‌ را مي‌چيند. نان‌ شدن‌ بزرگترين‌ آرزوي‌ هر دانه‌ گندم‌ است.
اما برگ‌هاي‌ تقويم‌ تند و تند ورق‌ خورد و سيزدهمين‌ برگ‌ پايان‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ بود.
روبان‌ قرمز پاره‌ شد و دستي‌ دانه‌هاي‌ گندم‌ را از مزرعه‌ کوچکشان‌ جدا کرد. روياي‌ نان‌ و گندم‌ تکه‌تکه‌ شد. و اين‌ آخر قصه‌ بود.
دانه‌ها دلخور بودند، از قصه‌اي‌ که‌ خدا برايشان‌ نوشته‌ بود.
پس‌ به‌ خدا گفتند: اين‌ قصه‌اي‌ نبود که‌ دوستش‌ داشتيم، اين‌ قصه‌ ناتمام‌ است‌ و نان‌ ندارد.
خدا گفت: قصه‌ شما کوتاه‌ بود، اما ناتمام‌ نبود. قصه‌ شما، قصه‌ جوانه‌ زدن‌ بود و روييدن. قصه‌ سبزي، قصه‌اي‌ که‌ براي‌ فهميدنش‌ عمري‌ بايد زيست.
قصه‌ شما، قصه‌ زندگي‌ بود و کوتاهي‌اش، رسالتتان‌ گفتن‌ همين‌ بود.
خدا گفت: قصه‌ شما اگرچه‌ نان‌ نداشت، اما زيبا بود، به‌ زيبايي‌ نان.




[+] نوشته شده توسط هانا در 9:12 | |

قدرت عجیب یک کودک

 
کمي پس از آن که آقاي داربي از "دانشگاه مردان سخت کوش" مدرکش را گرفت و تصميم داشت از تجربه خود در کار معدن استفاده کند، دريافت که "نه" گفتن لزوماً به معناي "نه" نيست. او در بعد از ظهر يکي از روزها به عمويش کمک مي کرد تا در يک آسياب قديمي گندم آرد کند.
عمويش مزرعه بزرگي داشت که در آن تعدادي زارع بومي زندگي مي کردند. بي سرو صدا در باز شد و دختر بچه کم سن و سالي به درون آمد، دختر يکي از مستاجرها بود؛ دخترک نزديک در نشست. عمو سرش را بلند کرد، دخترک را ديد، با صدايي خشن از او پرسيد: "چه مي خواهي؟ " کودک جواب داد : "مادرم گفت 50 سنت از شما بگيرم و برايش ببرم."
عمو جواب داد: " ندارم، زود برگرد به خانه ات" کودک جواب داد: "چشم قربان" اما از جاي خود تکان نخورد. عمو به کار خود ادامه داد. آن قدر سرگرم بود که متوجه نشد کودک سر جاي خود ايستاده. وقتي سرش را بلند کرد، کودک را ديد بر سرش فرياد کشيد که: "مگر نگفتم برو خانه. زود باش."
دخترک گفت:" چشم قربان" اما از جاي خود تکان نخورد. عمو کيسه گندم را روي زمين گذاشت ترکه اي برداشت و آن را تهديد کنان به دخترک نشان داد. منظور او اين بود که اگر نرود به دردسر خواهد افتاد. داربي نفسش را حبس کرده بود، مطمئن بود شاهد صحنه ناخوشايندي خواهد بود. زيرا مي دانست که عمويش عصباني است. وقتي عمو به جايي که کودک ايستاده بود، نزديک شد، دخترک قدمي به جلو گذاشت و در چشمان او نگاه کرد و در حالي که صدايش مي لرزيد با فريادي بلند گفت: "مادرم 50 سنت را مي خواهد." عمو ايستاد. دقيقه اي به دختر نگاه کرد، بعد ترکه را روي زمين گذاشت، دست در جيب کرد و يک سکه 50 سنتي به دخترک داد. کودک پول را گرفت و عقب عقب در حالي که همچنان در چشمـان مردي که او را شکسـت داده بود مي نگريست به سمت در رفت. وقتي دخترک آسياب را ترک کرد، عمو روي جعبه اي نشست و از پنجره مدتي به فضاي بيرون خيره شد. اين نخستين بار بود که کودکي بومي به لطف اراده خود توانسته بود سفيد پوست بالغي را شکست دهد.




[+] نوشته شده توسط هانا در 9:28 | |

دانشگاه

پسرك ساعت 3 از دانشگاه زد بيرون. امروز ثبت نام ترم تابستاني بود ولي ثبت نام نکرد. روي شوفاژ روبروي در كلاس نشسته بود. قبل از اينكه از دانشگاه خارج بشه هم رفت و نمره‌…‌ شو ديد و حالش گرفته‌تر شد. از دانشگاه زد بيرون. ديگه بي‌خيال امروز شده بود. همش به فكر فردا بود كه چي مي‌شه. چون فردا بايد كسي رو مي‌ديد كه تو سرنوشتش تأثير داشت. از ساعت 3 پياده راه مي رفت تا ساعت 4:30 كه به خونه رسيد. اصلاً حس خونه رفتن نداشت. بعدش مدتي رفت پارك‌ گلستان تا شايد راحت تر فكر كند. يه سه ساعتي اونجا بود. توي پارك كه قدم مي زد فقط جلوي پاهاشو مي‌ديد كه زمين نخوره و لباسش كثيف نشه. آخه شنيده بود كه اون رنگ سبزو خيلي دوست داره و اين تنها لباس سبزي بود كه داشت. امروزم پوشيده بودش كه اون رو ببينه. ولي اون اصلاً امروز نيومده بود دانشگاه. خونه كه رسيد كمي خسته بود. دست و صورتش رو شست و سر سفره با اكراه يه چيزي خورد و رفت روي تخت خوابش و دراز كشيد و سقف اتاقشو تماشا مي كرد. نفهميد كي خوابش برد ولي صبح كه از خواب بيدار شد دو بار صورتشو شست. اونم به دقت. يه ربع دندونهاشو مسواك زد. نيم ساعت هم موهاشو شونه كرد. لباس سبزشو پوشيد. كفش‌هاشو سه چهار بار واكس زد. وقتي اومد ادكلن بزنه يه لحظه فكر كرد كاش مي‌دونست چه ادكلني رو دوست داره. ولي با خودش گفت حالا ديگه هيچ فرقي نمي‌كنه. چون نميشه هيچ كاريش كرد. بالاخره راه افتاد. تو راه خيلي مواظب بود لباسهاش كثيف و چرك نشه.
بالاخره ساعت 8 رسيد به جلوي دانشگاه. اونو ديد كه يه 2و3 متري داره جلوتر قدم بر مي‌داره. دنبالش رفت. اون وارد دانشگاه و بعد وارد اتاق شد. پشت در ايستاد. در زد. در رو باز كرد و سلام كرد. يه جواب خيلي خشن و محكم شنيد. عزمشو جزم كرد تا حرفشو بزنه و بالاخره شروع كرد به صحبت كه:
«استاد، من دارم اين ترم فارغ التحصيل مي‌شم ولي اگر شما لطف كنيد و فقط نيم نمره به من بديد من ديگه مشروط نميشم.» در كل طول حرف زدن استاد فقط سر تا پاشو نگاه مي‌كرد. بعد با قاطعيت گفت: «نه! مي‌خواستي به جاي اين همه وقتي كه گذاشتي به سر و وضعت برسي درس مي‌خوندي كه نمره‌هات اينجوري نشه. بفرماييد آقا!!!»




[+] نوشته شده توسط هانا در 3:50 | |

جعبه های سیاه و طلایی

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.او گفت غصه هايت را درون جعبه سياه بگذار و شاديهايت را درون جعبه طلايي. به حرف خدا گوش کردم.جعبه طلايي روز به روز سنگينتر ميشد و جعبه سياه سبکتر.
از روي کنجکاوي جعبه سياه را گشودم تا علت را دريابم. ديدم که ته جعبه سياه سوراخ است و غصه هايم از آن بيرون مي ريزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : در شگفتم که غصه هاي من کجا هستند؟ خدا با لبخند دلنشيني گفت: اي بنده ي من ! همه آنها اينجا نزد من هستند.
پرسيدم: پروردگارا!چرا اين جعبه را به من دادي؟ چرا ته جعبه سياه سوراخ بود؟ گفت: اي بنده ي من! جعبه طلايي را به تو دادم تا نعمت هاي خود را بشماري و جعبه سياه را براي اينکه غم هايت را دور بريزي.





[+] نوشته شده توسط هانا در 9:19 | |

سکان را به من بده

 

خدا با لبخندي مهرآميز به من مي گويد:آهاي! دوست داري براي يک مدتي خدا باشي و دنيا را براني؟
مي گويم: البته به امتحانش مي ارزد.
کجا بايد بنشينم؟
چقدر بايد بگيرم؟
کي وقت ناهار است؟
چه موقع کار را تعطيل کنم؟
خدا ميگويد: سکان را به من بده ! فکر مي کنم هنوز آماده نباشي.





[+] نوشته شده توسط هانا در 8:27 | |

نیکی و بدی


لئوناردو داوينچي  موقع کشيدن تابلوي شام آخر دچار مشکل بزرگي شد،مي بايست نيکي را به شکل عيسي و بدي را به شکل يهودا يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند ، تصوير مي کرد.کار را نيمه تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.
روزي در يک مراسم همسرايي، تصوير کامل مسيح را در چهره يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال گذشت .تابلو شام آخر تقريبا تمام شده بود؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود.
کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند . نقاش پس از روزها جستجو جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت.به زحمت از دستيارانش خواست او را تا کليسا بياورند ، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند ، دستياران سرپا نگهش داشتندو در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي گناه وخودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند نسخه برداري کرد.
وقتي کارش تمام شد ،گدا که ديگر مستي از سرش پريده بود چشمهايش را بازکرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت :"من اين تابلو را قبلا ديده ام."
داوينچي شگفت زده پرسيد:کي؟!گدا گفت :"سه سال قبل پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم موقعي که در يک گروه همسرايي آواز مي خواندم زندگي پر از رويايي داشتم ، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدل نقاشي چهره عيسي مسيح شوم."

 





[+] نوشته شده توسط هانا در 7:19 | |

مرد در چمنزار

مرد نجوا کرد:خدايا با من صحبت کن.يک چکاوک آواز خواند ولي مرد نشنيد.
پس مرد با صداي بلند گفت:خدايا با من صحبت کن.آذرخش در آسمان غريد ولي مرد متوجه نشد.
مرد فرياد زد:خدايا يک معجزه به من نشان بده.يک زندگي متولد شد ولي مرد نفهميد.
مرد نااميدانه گريه کرد وگفت:خدايا مرا لمس کن وبگذار تو را بشناسم.پس خدا نزد مرد آمد و اورا لمس کرد.
ولي مرد بالهاي پروانه را شکست و در حالي که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!!!

 





[+] نوشته شده توسط هانا در 4:16 | |

آن سوی پنجره


در بيمارستاني دو مرد بيمار در يک اتاق بستري بودند.يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش بنشيند.تخت او در کنار پنجره اتاق بود.اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد.آنها ساعت ها با هم صحبت مي کردند.
هر روز بعد از ظهر بيماري که تختش کنار پنجره بود مي نشست و تمام چيز هايي که بيرون از پنجره مي ديد را براي هم اتاقيش توصيف ميکرد.بيمار ديگر در مدت اين يک ساعت با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون روحي تازه مي گرفت.
مرد کنار پنجره از پارکي که پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت.اين پارک درياچه زيبايي داشت.مرغابي ها و قوها در درياچه شنا مي کردند. وکودکان با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند.درختان کهن منظره زيبايي به آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي شد.مرد ديگر که نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي کرد و احساس زندگي مي کرد.
روزها و هفته ها سپري شد.يک روز صبح پرستاري که براي حمام کردن آنها آب آورده بود ، جسم بيجان مرد کنار پنجره را ديد که در خواب و با کمال آرامش از دنيا رفته بود.پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان خواست که آن مرد را از آن اتاق خارج کنند.
مرد ديگر تقاضا کرد که او را به تخت کنار پنجره منتقل کنند.پرستار اين کار را برايش انجام داد.
آن مرد به آرامي و با درد بسيار خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد.حالا ديگر او مي توانست زيبايي هاي بيرون را با چشمان خودش ببيند.
هنگامي که از پنجره به بيرون نگاه کرد در کمال تعجب با يک ديوار بلند آجري مواجه شد.
مرد پرستار را صدا زد و پرسيد که چه چيزي هم اتاقيش را وادار ميکرده چنين مناظر دل انگيزي را براي او توصيف کند؟
پرستار پاسخ داد :شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد .چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي توانست اين ديوار را هم ببيند.





[+] نوشته شده توسط هانا در 1:25 | |

گنبد فیروزه ای

 دلش‌ مسجدي‌ مي‌خواست. با گنبدي‌ فيروزه‌اي‌ و مناره‌اي‌ نه‌ خيلي‌ بلند و پيرمردي‌ كه‌ هر صبح‌ و هر ظهر و هر شب‌ بر بالاي‌ آن‌ الله‌اكبر بگويد.
دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست. و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.
دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود. با پيرزن‌هايي‌ ساده‌ و مهربان‌ كه‌ منتظر غروب‌اند و بي‌تاب‌ حي‌ علي‌الصلاة.
اما محله‌شان‌ مسجد نداشت...
فرشته‌ها كه‌ خيال‌ نازك‌ و آرزوي‌ قشنگش‌ را مي‌ديدند، به‌ او گفتند: «حالا كه‌ مسجدي‌ نيست، خودت‌ مسجدي‌ بساز»
او خنديد و گفت: چه‌ محال‌ زيبايي، اما من‌ كه‌ چيزي‌ ندارم. نه‌ زميني‌ دارم‌ و نه‌ تواني‌ و نه‌ ساختن‌ بلدم.
فرشته‌ها گفتند: اين‌ مسجد از جنسي‌ ديگر است. مصالحش‌ را تو فراهم‌ كن، ما مسجدت‌ را مي‌سازيم.
او اما تنها آهي‌ كشيد.
و نمي‌دانست‌ هر بار كه‌ آهي‌ مي‌كشد، هر بار كه‌ دعايي‌ مي‌كند، هر بار كه‌ خدا را زمزمه‌ مي‌كند، هر بار كه‌ قطره‌ اشكي‌ از گوشه‌ چشمش‌ مي‌چكد، آجري‌ بر آجري‌ گذاشته‌ مي‌شود. آجرِ‌ همان‌ مسجدي‌ كه‌ او آرزويش‌ را داشت.
و چنين‌ شد كه‌ آرام‌آرام‌ با كلمه، با ذكر، با عشق‌ و با دعا، با راز و نياز، با تكه‌هاي‌ دل‌ و پاره‌هاي‌ روح، مسجدي‌ بنا شد. از نور و از شعور. مسجدي‌ كه‌ مناره‌اش‌ دعايي‌ بود و هر كاشي‌ آبي‌اش، قطره‌ اشكي.
او مسجدي‌ ساخت‌ سيال‌ و باشكوه‌ و ناپيدا، چونان‌ عشق. و هر جا كه‌ مي‌رفت، مسجدش‌ با او بود. پس‌ خانه‌ مسجدي‌ شد و كوچه‌ مسجدي‌ شد و شهر مسجدي.
آدم‌ها همه‌ معمارند. معمار مسجد خويش، نقشه‌ اين‌ بنا را خدا كشيده‌ است. مسجدت‌ را بنا كن، پيش‌ از آن‌ كه‌ آخرين‌ اذان‌ را بگويند...




[+] نوشته شده توسط هانا در 9:45 | |

تو رازی و ما راز

پرده، اندکي کنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.
رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.
رازي به اسم هر چه که مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.
و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، که هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چکيد.
در اين سوي رازناک پرده، آدميان سه دسته شدند.
گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.
و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد که در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.
و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو که چه بايد کرد و چگونه بايد رفت.
خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد.
و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان که دست در دست خدا دادند از هستي رازناک به سلامت گذشتند.




[+] نوشته شده توسط هانا در 1:9 | |

مطالب پیشین
بشقاب سبزه آبروی سفره هفت سین بود
قدرت عجیب یک کودک
دانشگاه
جعبه های سیاه و طلایی
سکان را به من بده
نیکی و بدی
مرد در چمنزار
آن سوی پنجره
گنبد فیروزه ای
تو رازی و ما راز


سنگتراش

و قلب جغد پیر شکست
بوسه

دانه ای که سپیدار بود
عشق یا دروغ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کتاب زندگی


کد آهنگ

تبیلغات رایگان